15 سالم شده
امروز 31خرداد 1403 ست و تولد مهزیار خانِ -15 امین سال تولد![]()
![]()
![]()
مامان: عشقم تولدت مبارکمون باشه پسر قدرتمند و قوی من- تا ابد دوستت دارم
-تماااااااام

امروز 31خرداد 1403 ست و تولد مهزیار خانِ -15 امین سال تولد![]()
![]()
![]()
مامان: عشقم تولدت مبارکمون باشه پسر قدرتمند و قوی من- تا ابد دوستت دارم
-تماااااااام





سلام![]()
من مامان مهزیار , بعد از مدتها امروز ی سری زدم به اینجا![]()
چه روزها میگذره و ما هواسمون نیست و بسیار حیف است که درحال زندگی نکنیم
پسر من بزرگ شده وحالا ی خواهر کوچولو داره
دلدار خانم خواهر مهزیار خان![]()
خدایا بابت این بچه های سالم و باهوش ی دنیا متشکرم
باید بیشتر هواسم به بزرگ شدنشو باشه
ناگهان چه زود دیر میشود![]()
بلخره رفتم كلاس سوم
امسال ي معلم خانم داريم كه من آقا بيشتر دوست دارم
همچنان عاشق سفر به فضا و خريد ماشين لافراري
همه ميگن حرفاي بزرگونه ميزنم
قد كشيدم اما همچنان باربي ميباشم
ي خبرهاي خوبم در راهه
سلام،من امروز مریض بودم و مدرسه نرفتم، الان کلاس دوم هستم،کاش مامانم وقت بیشتری داشت که همه خاطراتمو بنویسه ،دیگه دارم مردی میشم و یواش یواش باید خودم بشم نویسنده ،امروز از مامان سراغ دفتر خاطرات تولد تا حالا رو گرفتم و مامان وبمو نشوم داد،خودم خوندم و صفا کردم

من مهزيار سليماني فر هستم








7 رمضان شد 31 خرداد و تولد من كه مامان سوپرايزم كرد اساسي حالا عكساشو ميذارم
خودش برام كيك مورد علاقمو پخت و ...
مامان جونم كه عروسك مورد علاقمو بهم داد. ي خرس خواب آلو كه خور خور ميكنه
خوب ميگذره بلخره از درس ومدرسه خبري نيست
البته مامان ي كتاب گرفته كه مرور و تمرينه و ما بهش ميگيم كتاب بازي!!!
بابا حسين روي تبلت برام بازي با عداد نصب كرده كه دوستش دارم
شبكه پويا هم كه 24 ساعته شده
اينجانب كمي بيشتر ذبل شده ام و حرفاي عجيب ميزنم
من رنگين كمان دوس ندارم برم .فوتبالم دوست ندارم .ميگم كه چي.هههه
عاشق مستند و فضا و حيات وحش .شبكه مستند و دوس دارم و مي بينم
همش با جعبه اسباب بازيهام برج ميسازم
از اونجاييكه من جناب مهزيار متولد 31 خردادم
و اين روز مدارس تعطيله لذا روز آخر مدرسه يعني 7 خرداد ي تولد خوب در مدرسه گرفتيم
ي كادوي خوشگلم كه ي ماشين بزرگ بود از طرف مامان و بابا گرفتم
خيلي خوش گذشت


راستي بابت باسواد شدن هم ي ماشين بزرگ فرمان دار هديه گرفتم
آرزو دارم پرفسور بشم.ي عالمه الماس داشته باشم و پروزا كنم مث پرنده ها
چرا من نميتونم پرواز كنم،كلي گريه كردم چند روز پيش
روز پدر غوغا كردم با ي كارت پستال خوشگل:

اين هم عكس بابايي.باباي بابايي.باباي ماماني:
(البته باباي بابابي رو نه ماماني ديده نه من
)

ببينيد چقد بزرگ شدم:(شمال -عيد 95)

31 خردادم كه نزديكه و من طاقت ندارم صبر كنم .حالا چكار كنم؟
من كيك تولد دو سالگيمو يادمه و به مامان گفتم عين اون بگيره برام
خبراي تولدو ميارم بعدا
اينم ي سري از عكسام در ادامه مطلب
بابا من كلاس اولي شدم
آقا شدم
ي عالمه چيز ياد گرفتم. بابا داس داد و....
آخه ماماني عكساي خوشگل من كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اولین لحظه بعد تولد که خاله جون در آسانسور بیمارستان گرفته
اینجا پیش مامانم در بیمارستان
دیدید گفتم چشای اوشگلم باز بود- عکس بالایی رو میگم
۵ روزگی دیشد مامان
تازه یاد گرفتم بایستم
اینم یه عالمه مهزیار
واي چقد سر خودشونو شلوغ كردن
صبحها سر كار و عصر ها ماماني به دانشگاه و بابايي هم مشغول به انجام پروژه هاي آماري
اينم وب بابا حسين من
Amarhs.blogfa.com
برف![]()
يك عالمه برف بازي كرديم و آدم برفي درست كرديم
تازه ادم برفي محترمو اوردم توي لابي خونه
كم كم اب شد و من غصه آب شدنشو ميخوردم
يك عالمه با بابايي بهم برف زديم و حال كردم
كلي با ماماني بازي كردم ،آخر شب مامانم خواب بود رفتم بهش گفتم :پالتوم كجاست ميخوام با بابايي برم ماشينو بياريم تو پاركينگ
بعد كه برگشتيم و رو تخت خوابيدم به بابايي گفتم: بابايي دزدگيرو زدي؟ در ماشينو بستي؟ همه چي خوبه؟
مامانم از نطقم بيدار شد و صفايي كردا
پازلهامو حسابی ياد گرفتم و به قول خودم با سرحت (سرعت) ميچينم
خاله خبر داده تمام كلمات قصار منو نوشته و ماماني هم قراره بزاره تو وبم
چند روزي بود كمي زيادي شيطوني ميكردم و ماماني فهميد نياز به توجه بيشتر و با هم بودن دارم و درست فهميده بود ،جواب داد و دوباره همون پسر جگر طلا شدم
مامان ديروز برام لباس مشكي خريد برا محرم
اينم اولين عاشوراي بنده:


شب جمعه هم جايزه چون پسر خوبي بودم پيش مامان جان خوابيدم
ميدونيد به خاله و مامان جان چي گفتم؟گفتم:وقتايي كه خونه شما شب نمي خوابم و ميرم خونمون دلم برا شما ميسوزه و اون وقت بهم ميريزم!!!!!!
ديگه اسكوتر سواري هم بلد شدم ،حسابي
فقط غذا درست نمی خورم و مامان ناراحته منه![]()
راستی عید غدیر هم مبارکا باشه مامانی من سیده و عیدی داد به من و بابایی و ...
یا علی گفتیم وعشق آغاز شد...یا علی



فردای عید هم با مامان جان رفتیم دَدَر دودور
مامانی ته چین درست کرده بود . خوشمزه
یه دوست هم پیدا کردم که اسمش علی بود و کلی باهاش بازی کردم
عکسامو در ادامه مطلب ببینید
منم بهش گفتم ماماني اگر گريه كني منم گريه ميكنم،گفتم چرا گريه ميكني؟گفت :شايد بزرگ شدي بهت بگم !!!
پاتريكمو توي بغلم گرفته بودمو آروم نشسته بودم
ماماني گفت كاش من جاي پاتريك بودم
منم كه خيلي باهوشم فوري پاتريكو گذاشتم كنار و گفتم همين حالا خودم بغلت ميكنم و ماماني رو بغل كردم و سفت فشارش دادم و مامان يك عالمه حال كرد

ديشب جشن عمه بود و بنده خوشگل مجلس و داماد كوچولو بودم
عكسامو حتما ببينيد
